قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
858
درة التاج ( فارسى )
بس جميع خيرات راشح است از كمال واجب بر غير . و ارادت خير مر غير خوذ را از كمال اوست . و جون طلب و ارادت هر دو ذاتىّاند او را ناقص نباشند « 1 » ، بل كى آن جون وجود باشذ ، - جه آن اولى است او را از عدم ، و از آن لازم نيايد كى او كامل باشذ به غير او - و حصول مطلوب لازم است ازين كمال ذاتىّ و اولويّت طلب ذاتىّ كافيست در آنك اثرى [ ( كى ) ] صادرست ازو مطلوبى باشد مترجّح . و فرق ميان فعل او - و فعل طالب « 2 » : جيزى را كى از بهر آن طلب مىكند آن را « ( تا ) » به آن مستكمل شوذ - و نقصان او منجبر « 3 » بسبب آن . آنست كى مستكمل بفعل خوذ ، هر يكى از طلب - و مطلوب اولى باشذ بأو ، و امّا آنك فعل او از كمال اوست - بىآنك به آن تحصيل كمالى ديگر كند طلب فقطّ است كى اولى باشذ بأو دون « 4 » المطلوب . و آن طلب زايد نيست بر ذات او - جنانك شناختى ، بل كى آن ذات اوست ، و اختلاف اسامى باختلاف اعتبارات باشذ . و ما جون استقرا كنيم ممكنات را هيج جيز را نيابيم از آن خالى از وقوع ظلّ واجب بر آن ، و آن كمال اوست ، و اگر جه متفاوت است . و اگر خالى بوذى از آن كمال موجود نبوذى ، و خداوند كمال بطبع خوذ آرزومند مىشوذ به آن ، - جه « 5 » آن خيريّت [ ( هويّت ) ] اوست ، بس لايزال عاشق آن باشد - جون حاصل باشذ ، و مشتاق باشذ به آن - جون مفقود باشد ، و ظاهرست كى : حىّ از موجودات منفكّ نيست از عشق البتّه « ( نه ) » در حال حصول « ( كمال ) » او [ ( و ) ] نه در حال فقد آن « 6 » . و غير حى از موجودات . اگر نبات باشذ او را بحسب قوّت غاذيه شوقى باشذ بحضور غذا - نزد حاجت مادّه به آن ، و عشق « 7 » ببقاء آن بعد از استحالت آن بطبيعت
--> ( 1 ) - نباشد - ط - مب . ( 2 ) - طلب - ط . ( 3 ) - متحر - اصل . ( 4 ) - دوان - ط - ( 5 ) - به آنچه - ط - مب . ( 6 ) - فقدان او - م . ( 7 ) - و شوقى - م - ط - مب .